ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم
باید چه بگویم به پرستار جوانم ؟

باید چه بگویم ؟ تو بگو ، ها ؟ چه بگویم ؟
وقتی که ندارد خبر از درد نهانم ؟
تب کرده ام اما نه به تعبیر طبیبان
آن تب که گل انداخته بر گونه جانم ..

بیماری من عامل بیگانه ندارد
عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم
آخر چه کند با دل من علم پزشکی
وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم ؟

لب بسته ام از هرچه سوال ست و جواب ست
می ترسم اگر باز شود قفل دهانم -
این گرگ پرستار به تلبیس دماسنج
امشب بکشد نام تو از زیر زبانم !

می پرسد و خاموشم و می پرسد و خاموش
چیزی که عیان ست چه حاجت به بیانم ...

بهروز یاسمی

 

+++

 

 

مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست
هفت قرن است در این مصر فراوانی نیست

 به  زلیخا   بنویسید   نیاید   بازار
این سفر، یوسف این قافله کنعانی نیست

 حال این ماهیِ افتاده به این برکه خشک
حال حبسیه‌نویسی است که زندانی نیست

 چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش
بشنوید از من بی‌چشم که کرمانی نیست

 با لبی تشنه و بی‌بسمل و چاقوئی کند
ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست

 عشق رازی‌ست به اندازه‌ی آغوش خدا
عشق آن گونه که می‌دانم و می‌دانی نیست

 

حامد عسکری-کتاب سرمه ای

 

+ مقدمه کتاب سورمه ای برام جالب بود.. البته از حامد عسگری ِ نازنین بعید هم نیست همچین مقدمه ای: [کلیکـــ1]  [کلیکـــ2]

++ اینم کتاب های جدید.. اسفند و بهار رو بهتر از بقیه سال همیشه کتاب خوندم.. امیدوارم حداقل تا تابستون تموم بشن.. [کلیکـــ1]  [کلیکـــ2]

 

...


یك سینه حرف هست، ولی نقطه‌چین بس است

خاتون دل و دماغ ندارم.... همین بس است
.

یك روز زخم خوردم و یك عمر سوختم

كو شوكران؟ كه زندگی اینچنین بس است
.

عشق آمده‌ست عقل برو جای دیگری

یك پادشاه حاكم یك سرزمین بس است
.

مورم ، سیاوشانه به آتش نكش مرا

یك ذره آفتاب و كمی ذره‌بین بس است
.

ظرف بلور! روی لبت خنده‌ای بپاش

نذری ندیده را دو خط دارچین بس است

.

ما را به تازیانه نوازش نكن عزیز

آن سوز زخم كهنه‌ی افسار و زین بس است

.

از این به بعد عزیز شما باش و شانه‌هات

ما را برای گریه سَر ِآستین بس است


حامد عسگری